خرید بک لینک
شاید اگر پنج سال پیش به امروزم فکر میکردم هرگز باورم نمیشد اینهمه تغییر در من ایجاد بشه!آدم هر روز با روز قبلش فرق میکنه ولی این اتفاق چون خیلی نرم و آهسته پیش میاد خیلی شاید حس نشه! ولی امروز من در جایی هستم که میتونم تصمیمهای بزرگ بگیرم و از گرفتن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 22:11

خیلی دوست دارم بتونم سفرنامه بنویسم و ریز ریز از تجربه ی این سفرم اینجا بنویسم ولی راستش نمی دونم از کجا شروع کنم.امشب که کمی وقت دارم تلاشم رو میکنم.سفر رو خیلی دوست دارم.از خستگی راه طولانی و گرما یادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 20:12

ساعت ۶ صبح هجدهمین روز آبان از خونه راه افتادیم به مقصد طبس و ناهار طبس بودیم.اتاق گرفتیم و چند دقیقه ای استراحت کردیم و به قصد گردش زدیم بیرون.شهر طبس کوچک با ساختمانهای یک تا دو طبقه که حداقل من در ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 20:12

شاید اولین بار که یک محل تاریخی رو دیدم هجده ساله بودم.کاخ خورشید کلات نادری بود.برام اعجاب انگیز بود نقش و نگارهای روی دیواره ی کاخ که با ظرافت و زیبایی بی نظیری به دست انسان بر روی سنگ سخت کنده شده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 20:12

یه زمانی تنهایی رو دوست داشتم.اینکه تو خونه تنها باشم تا بتونم با خودم خلوت کنم و تو تنهایی خودم موزیک مورد علاقه مو گوش کنم یا کتاب بخونم و ...ولی امروز که تقریبا تا الان تنها بودم اصلا خوب نبود و باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 20:12

بعضی وقتا بعضی حرفا رو نمیشه به هیچکس گفت.

باید خودت و تنها خودت در درونت باهاشون کنار بیای...

حالا درک میکنم حضرت علی رو که چرا درد و دلش رو به چاه می گفته!

یه زمانی یه جا خوندم کاش کسی باشه که می دونی فردا می میره و بشینی تمام درد و دلات رو بهش بگی و مطمئن باشی که تمام حرفات فردا با اون شخص دفنمیشه و تو خلاص میشی!

میاد اون روزی که انسان دیگه هیچ دردی نداشته باشه؟

میاد اون روزی که ...

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 20:12

داشتم به خودم فکر می کردم به خود خودم و به انسان درونم و انسانی که سعی میکنم باشم و بروزش بدم.فکر کردم اول از همه دختر پدر و مادرمم و باید حواسم به دلتنگیهای مادرانه ی مادرم باشه! گوش شنوای تمام درد وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 20:12

و رنج انسان که پایانی برایش نیست.

انگار آفریده شده برای درد کشیدن و رنج دیدن.

انقدر پر از بغض و اشک و آهم که چیزی نمانده به کفر برسم.

خدایا امیدوارم روزی که ازت پرسیدم اگر قرار بود در کودکی به طرز فجیعی کشته بشن چرا آفریدی؟جواب قانع کننده داشته باشی.

می خواستی ثابت کنی قدرت مطلق تویی؟ ...

می خواستی بگی همه چی دست توئه؟

باشه ما هم قبول کردیم و قبولت داریم ولی...

خدایا بس کن!پایان بده به این رنج بی پایان!

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 20:12

در دنیای کوچک خودم تمام انسان ها راستگو و صادق،صاف و بی آلایش بودند!

در دنیای من دروغ وجود نداشت.تظاهر و ریا وجود نداشت.در دنیای من انسانها عین پدر و مادرم بودند دقیقا!ظاهر و باطنشان یکی بود.

اما حالا دنیای من پر است از آدمهای ظاهرا صادق و راستگو ولی باطنا پر از دروغ و ریا و تظاهر...

چه کسی گفت دنیا با دروغ و ریا زیباتر است؟

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 20:12

پیاز رو رنده میکنم برای تمام غذاها رنده میکنم.تابه رو میزارم رو شعله ی گاز و روشن میکنم.کمی که سبک شدن پیازها وقته اضافه کردنه گوشت چرخ شده س از بوی گوشت بدم میاد پیاز هم نمیتونه بوی چندش گوشت رو از بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 20:12

برای خودم توی لیوان کازابلانکا آب میریزم و می شینم روی مبل آبی و خیره میشم به افق...افق دوری نیست آینه ی گاز آشپزخونه نهایت افق پیش روی منه!نفس عمیق می کشم و لبم رو نزدیک لبه لیوان می برم.رنگسبزاین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:38

بهش هشدار داده بود که یه وقت پوست منو نسوزونی!که اگر بسوزونی من گم میشم و برای پیدا کردنم باید کفش آهنی به پا کنی و شهر به شهر و دیار به دیار دنبالم بگردی...و یک روز که کفشهای آهنیت ساییده شد و رسید بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:38

زادگاهم را دوست دارم.روستایی دور آرمیده بر دامان کوهستانی عظیم...کوهستانی که دره دره اش از صدای آبشارهای زیبا و پر آب و آواز کبک و پرنده سر شار است.خانه ی پدریم در شرقی ترین نقطه ی روستا جایی که آفتابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:38

دیشب قبل خوابیدن کلی حرف داشتم که باید یه جایی می نوشتم.و تنها جایی که به ذهنم رسید اینجا بود ولی دیر وقت بود و نشد بیام بنویسم.حرفهایی که بیشترش غر زدن بود و نا امیدی و از سر ناراحتی...ولی امروز صبح ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:38

داشتم فکر می کردم که همه ی ما چقدر به زندگی بی درد سر و بی دغدغه نیاز داریم و دلمون میخواد راحت و بی استرس و بی دغدغه روزگار بگذرونیم.زندگیهای حالا شده بدو بدو و حرص و جوش و استرس...همه در حال رقابت وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا قربانی تاريخ: يکشنبه 10 شهريور 1398 ساعت: 14:38

صفحه بندی