زادگاهم را دوست دارم.
روستایی دور آرمیده بر دامان کوهستانی عظیم...
کوهستانی که دره دره اش از صدای آبشارهای زیبا و پر آب و آواز کبک و پرنده سر شار است.
خانه ی پدریم در شرقی ترین نقطه ی روستا جایی که آفتاب از پشت کوه سیاهی هر صبح صورتم را نوازش می کرد و مرا از خواب خوش کودکی بیدار می کرد.
روزهای کودکی پر بود از بی غمی و شادی...
پر بود از شیطنت و سر به هوایی...
پر بود از بوی نان تازه و علف تازه چیده شده...
چشم انداز هر روزه ی من دشت وسیع و گسترده ای بود که شقایق های گلگون دامن سبزش را آراسته بودند.
و مادرم زنی با چشمانی به رنگ دریا و پر از عشق پر از مهر...
و پدرم که از او هر چه بنویسم کم است پس سکوت می کنم مبادا چیزی از خوبیهایش از قلم بیفتد.
من وصیت میکنم وقتی مُردم مرا در زادگاهم دوباره در خاک بکارند تا شاید اینبار در آن دشت زیبا زیر ستیغ آفتاب همزمان با شقایقها دوباره سر از خاک بردارم.
برچسب:
نویسنده: آریا قربانی